دست نوشته های دیگران (4)
یک زمانی لوا زند توی وبلاگش (+) مطلب خوبی نوشت:
سیمون دو بوار یک جایی می گوید : « برای این که آدم کسی را عاشقانه دوست داشته باشد ، باید سخت به هیجان بیاید ، وقتی بازی دو طرفه باشد ارزش انجامش را دارد . ولی اگر قرار باشد آدم به تنهایی بازی کند ، بازی احمقانه می شود . » خوب بدیش این بود که من سیمون دو بوار نمی خواندم .
چی شد که فکر کردیم اسم این عشق است که یکی مدام تو را نخواهد و تو از نفس کشیدن در کنار چراغ روشنش خوشحال . چی شد که این جوری بار آمدیم . لذت می بردیم از شکست هامان . از نشدن ها و نرسیدن ها . این چه ادبیاتی بود که توش نفس کشیدیم و زندگی کردیم و هیچ معنای لذت و بوسه و آغوش را نفهمیدیم .
حتی وقتی آخرین بار گفتی این رابطه کار نکرد من خنده ام گرفت . رابطه ؟ اسم این رابطه بود ؟ این که یکی مدام بخواهد و یکی مدام نخواهد و اما نرود . بماند که به نخواستنش ادامه دهد . یکی مدام دروغ بگوید . دروغ های سادهء پیش و پا افتادهء بی معنی ، یکی مدام نبیند ، نشنود ، هیچ نگوید . یکی دوستی های داشته و نداشته اش را زیر و رو کند برای یک دوستی تازه و رابطهء تازه ، یکی دو ماه ، سه ماه ، هفت ماه منتظر بماند برای یک تماس و یک کافه غروب . که اگر بشود ، که وقت باشد ، که سر کسی شلوغ نباشد ، که باشد برای هفتهء بعد ، ماه بعد . پس کی ؟ که اصلا هیچ وقت . که حتی نه یک کلمه . نه حتی ابراز دلتنگی .
یکی مدام ببخشید ، ببخشید ، ببخشید …
پ.ن.: یکی از مهمترین زنانه نویس های حال حاضر وبلاگستان، همین لوا زند است. محصّل مقطع دکتری مطالعات زنان بود در آمریکا، اما از اواسطش رها کرد. از آن دسته آدم هایی است که روح بزرگش از پشت ظاهر شیشه ای پیداست.
پژوهشگر