روایات روزمره(21)
گذشته ها گذشته؟
دوستانم آمده بودند خانهمان. چندین وقت پیش. کلی با هم حرف زدیم، بیرون رفتیم، هله هوله خوردیم. شب هم خسته و کوفته برگشتیم خانه، تازه 12 شب شام خوردیم و نشستیم پای اینترنت. بعد هم حرف زدنمان گل انداخت. شبنشینی کاملی بود. آخر سر هم دلمان نیامد از توی اتاق دربیاییم و سه تا رختخواب پهن کنیم و بخوابیم. همانجا توی اتاق پنج متری من، با سه تا ملافه خودمان را کج کردیم و کنار هم خوابیدیم. تقریبا اذان را گفته بودند.
صبح زودتر از میهمانهایم بلند شدم و دور و بر را مرتب کردم و سفره صبحانه را چیدم و گفتم بروم یک دوش بگیرم و اثر دیرخوابی را از تنم بیرون کنم. یادم نمیرود، بعد از دوش گرفتن، در حمام را که باز کردم، بچهها بیدار شده بودند. از داخل اتاق من، درِ حمام پیداست. هنوز کامل از چهارچوب در بیرون نیامده بودم. یادم نمیرود، هنوز پای چپم توی حمام بود و داشتم دمپایی را در میآوردم و حوله دور سرم پیچیده بود و گوشهاش را گرفته بودم توی دستم. عادتم است که آن گوشهاش که بعد از پیچیدن دور موها، رها میشود روی شانه را بگیرم توی دستم. بلوزم یادم نیست اما شلوارکی که پوشیده بودم را خوب یادم است. یک شلوارک لی که پاچههایش را دوست نداشتم و چیده بودمش. دوستش داشتم؛ همانجوری که بود. در همان حال نگاه کردم توی اتاق. دوستانم هنوز روی زمین دراز کشیده بودند و داشتند توی خواب و بیداری، در حالیکه بالشهایشان را بغل زده بودند، با هم حرف میزدند. یکیشان چشمش به من افتاد و زد زیر خنده. آن یکی را صدا زد که: «پاشو! پاشو! شلوارک این رو ببین چقدر خندهداره.»
یادم نمیرود. همان لحظه تمام خوشیهای دیروز و دیشبمان یادم رفت. احساس کردم بدجوری تحقیر شدهام. به روی خودم نیاوردم. بیخیال بغضم شدم و صدایشان زدم برای صبحانه. تمام روز آن حرف و آهنگ صدای دوستم که با قهقهههای بعدی دو نفریشان قاطی میشد، آزارم میداد. نه تمام آن روز که هنوز بعد از چند سال، بعضی وقتها یادم میآید آن صحنه و با خودم زمزمه میکنم که: آدم نباید به دوستش بخندد.
پژوهشگر