روایات روزمره(23)
مرگ پایان کبوتر "هست"
برای من آن طرف زندگی، چیزی جز تاریکی نیست. واقعیتش این است که در طول این 26 سال هرچقدر آموزههای مذهبی را درمورد جهان پس از مرگ شنیدهام، باز نتوانستم تصور دقیقی ازش داشته باشم. برای منی که زندگی را معادل تلاش و مبارزه میدانم، غرق شدن در ابدیتی که با آرامش و سکون همراه است، دشوار مینماید. منظورم از آرامش و سکون، لزوماً بودن در رفاه و آنچه که بهشت مینامندش نیست. بلکه منظورم جایی است و زمانی است که همه چیز تمام شده و تنها انسان است و نتیجه کارهایش. بیهودگی در بیهودگی. بدون فکر و دغدغه.
آنجایی که نامش را گذاشتهاند برزخ، برای من هولناک است به سبب سیاهیای که از قبر میبینم. بیرحمانه، در کنج خاک سرد. با سنگی که بر روی صورتت میگذارند و میگویند موقع آمدن آن دو پرسشگر، سرت به آن سنگ میخورد و شیر مادرت از مغزت بیرون میآید. من واقعا نمیدانم این چیزها که به ما گفتند واقعیت بود یا تمثیلی از چیزی که قدرت فهمش را نداشتیم. حتی آن سؤال و جوابش هم به من القا میکند که من متهمم. هر کس باشی و هرچه کرده باشی، در مظانّ اتهامی. چرا تصویری که از خدا برای ما ترسیم کردند مثل اربابهای پولداری است که هر رعیتی را متهم میداند؟ دو نفر را میفرستد که از تو بپرسند چه؟ بعد خودش گفته که انسان مقامش از فرشته بالاتر است؟ خودش نمیتواند بیاید پایین، بپرسد که تو چه غلطی کردی؟ اصلا شاید من هم سوالاتی داشته باشم. حق ندارم بپرسم؟
پس قرار است من را ببرند جایی سیاه و تنگ و سرد و دو نفر که با من مثل متهمها رفتار میکنند، یقهام را بچسبند. بعدش چه؟ سوالها را جواب دادهام و به جرمهایم اعتراف کردهام. زیرش را هم دوقبضه امضا و انگشت زدهام. از اینجا به بعد تا قیامت خبری نیست. چند هزار سال باید منتظر بود؟ گفتهاند که آنجا تویی و برهوت و اعمالت که به شکل همراهانت درمیآیند. تصویر برهوتی خشک در نظرم میآید که مانند مسافران قدیم باید با پای پیاده از آن عبور کنم. تصویری که از هزار و یکشب توی ذهن من نقش بسته و داستانهای خیر و شر در متون قدیم و بدتر از همه، کتاب سیاحت غرب که در نوجوانی خواندمش. قرار است مثل بدویها چند هزار سال در برزخ بروم جلو؟
دیگر کاری به حسابرسی و دادگاه قیامت ندارم که اگر یک چیز مرگ و حشر را دوست داشته باشم، وعدهای است که درمورد جاری شدن عدالت به همه ما دادهاند. آن وعدهای که میگوید «یوم تبلی السرائر» که مُهر پایانی است بر تمام ریاکاریهای همه ما. آنجا که دیگر آبرو برای هیچکس نمیماند. وحشیانه منتظر چنان روزی هستم تا انتقام این همه دروغ و نکبت را بگیرم از اطرافیانم.
بعدش چه؟ یا میروی به جهنم یا به بهشت. تصوری که از جهنم در ذهن من ایجاد شده، جایی است که یک عده فرشتۀ! روانی در حال شکنجه دیگران هستند. این سیستمی است که خدا دوستش دارد؟ بهشت که از آن بدتر! پر است از شکمبارگی و لذتجویی جنسی. این همان چیزی نیست که در دنیا ما را از آن منع میکنند؟
این، عین نیستی است. اینکه در دنیا مدام از چیزی فرار کنی با این طمع که در آخرت به دستش بیاوری، چیزی جز دروغ گفتن به خود نیست. امشب جرئت کردم و این دروغ را جلوی چشم خودم گذاشتم تا درموردش فکر کنم. انگیزۀ نوشتن این متن، خواندن یادداشتی بود که مدتها پیش در وبلاگ غلامحسین معتمدی در خبر آنلاین (+) دیده بودم و همانجا با خودم قرار گذاشته بودم، یک روز خوب به مرگ فکر کنم.
پژوهشگر