که نماند هیچش الا...

 

نمی‌دانم چقدر این کار درست است؛ امّا فکر می کنم بازنشر کامنت‌های آقای «م» که در روایات روزمره(20) درمورد همسر ایشان نوشته بودم، اندکی آن ماجرا را روشن‌تر کند. حداقل اینکه آنگونه که خود ایشان نوشته‌اند، یک طرفه به قاضی نرفته‌ایم. تنها نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که نباید وقتی به کسی علاقمند می‌شویم، داشتن او را حق خود بدانیم و نداشتنش را توأم کنیم با عدم لیاقتش. یا اینکه زبانمان به‌راحتی به گفتن هر چیزی نسبت به او باز شود. من از این دست دردها زیاد کشیده‌ام. متأسفانه کامنت‌های این دوست عزیز با اتفاق دیگری همزمان شد که هر دو مرا بی‌حد رنجانید؛ نه از آن حیث که به من توهین شد؛ از آن جهت که آرزو دارم همه ما انسان‌هایی آزاده و فهیم باشیم. متن چهار کامنت آقای «م» با اندکی دخل و تصرف در اسامی در ذیل می‌آید:

«کمی به ساعت 2 بعد از ظهر وقت مانده بود، تنم پر از سیاهِ آلودگیِ این ویرانشهر؛ یک هفته‌ای بود با طعنه‌ی بددینی بدزبان، پایِ انگشتان را به وبلاگ این الکیبیاد* باز کردم. باز هم او ... باز هم او ...
در سالن مطالعه نرم‌نرمک داشت مدخل اسروشنه پایان می‌گرفت برای این تنها «م»، یادم افتاد به سرعت باید از خودکار مشکی زبرا که همیشه دستخط طنازم را صیقلی دوچندان می‌داد، مدد بگیرم و با اسب بی‌نعلی بر صفحه‌ی خط‌داری بتازم تا وی بداند بیراهه رفته؛ حال بشنو و بخوان تا به یکباره همچو برگ‌های پاییز بر سرم نباری، ای پاییزگون اکرم که به حق در عشق و احساس الکیبیادس هستی! برخی نگاشته‌هایت شاید نادانسته بوده از درونم اما بخاطر نان و نمک گذشته و آتش خاموش شده‌ات در دلم تنها پاسخ سخنانی را خواهی خواند که از نادانشی خویش بر صفحه‌ی این شبکه مرقوم داشته ای :

آری!آری!هفته‌ی آخر این مردادِ بی‌روح و تهی‌مانده از گرمای مردادی بود، مثل چند روز پیش داشتم به روی مدخل اسروشنه وقت می‌گذاشتم، گرچه نیرویم کم است و دلم پرسوز، امّا اسب قلم همچنان ناایستا می‌نماید، پسری را دیدم که همچو خودت به تازگی دفاع از نادانشی‌هایش کرده بود.** با‌آرامش اما بی‌ملاحظه زبانش چرخید و گفت: «آقای میم تویی؟!». کمی با چشمانم دقیق‌تر نگریستم و بر صفحه‌ی رایانه نام خاک گرفته‌ی توست و شاید حرفی از من!! منی که 3 سال است در تو در توی آتشفشان سوزانم اثری از تو نمانده. به دقت تمام، دقایقی بر سخیفِ مرقوماتت دیده دوانیدم اما دیده‌ام مثل همان روزها به کوری چشم دلت افتاد.

شاید به قول خودت سال 85 و این غرورِ بدبوی آن هنگام تو معنایش همین بود که «م» ضد‌زن است! البته در ظاهر بودم؛ اما هنگامی که امروز به همقطاران پسر آن روز کلاس می‌نگرم و در احوالشان دقیق می‌شوم، بسیار زیبا به زن می‌نگرم. اگر افتخار آنها و اینها این بود که به قول تو «فرندشیپ» باشند با هم و با لطف و شرف تمام پشت نوبت پسری یا دختری بایستند تا ذره‌ای طعمش بچشند، من افتخارم آن بود به هنگام نمازم ادا گردد. چون عاشق شده بودم و به‌خاطر او یاد گرفتم امیدوار بمانم؛ گرچه ناگفته و خاموش از ابراز مهر بدو، گرچه شکسته‌بغض در نهانخانه‌ی قلبم. سالی گذر کرد. آری به خاطرت به شهرستان منتقل گشتم، رفتم تا بدانم از کجا رسوخ کردی؟!

... هیچگاه فحش و بد و بیراهی نبود تا به زور عاشقم شوی که آن روزها معصومانه می‌دانستم که وجه داغ مردادم به وجه سرد و بی‌چشم و رویِ زمهریرِ اکرم شانه نمی‌زند؛ اما دلم در دنیای شمایان فقط تو را تقدیس می‌کرد. ایمانم با یادت صدها برابر بود، دلم بی‌جسم و حضور چشم و رخساره و نگاهت هم آرامش خارق‌العاده‌ای داشت که کاش می‌مرد دل پر آتشم! دلم ایمان داشت عاقبتِ یاد تو بودن و احساس نداشته‌ی تو دل‌مردگی است؛ اما آتش «م»، سرمایت حتی یک لحظه ندید، که چه ویرانه‌ای بود دلم؟! که چه بیماری بود دلم؟!

دو سه سالی سپری شد و رفت پی کارش آن نیمه‌ی دوم دهه‌ی 80 شمسی؛ درست گفتی که به ناگهان پس از چند گاه از تو تقاضای ازدواج کردم؛ اما یادت می‌رود که عشق‌ورزی من ضدزن(!) با شمایان و مذکرهای هم‌طبقه‌ی شما بسیار توفیر دارد؛ «م» تمام وجودش را به تمام وجود عشقش می‌سپارد؛ نه گاهی، نگاهی با آهی، سلامی یا دوستیِ بی‌گاهی. عشق «م» باید درون ویرانه‌ی «م» به ویرانگی برسد و غرق نگاه سیاه چشمش شود. باری لایقش نبودی و بدان روز که اتمام حجت کردم تازه متوجه شدم که واقعاً نبودی. با بعد از آن روز کاری ندارم تا برسد به این دختر { البته زنی که ازدواج کرده و پیشانی‌اش تا ابد نشان دهن‌خوردگی دارد.} که رفتم و با نهادن تو و آن دوست محترمت بر پشت سر خواستمش:

روز اول که وارد خانه‌شان شدم معلوم بود بیچاره سال‌هاست به انتظار چون منی است که از رفتارش می‌بارید. به سرعت برق مرا «م» صدا کرد و پشت گوشی همراه از دوردست به عشقم گریست و امیدهایش با «م» سر به کهکشان سایید، ویرانه‌ی من شد همانطور که می‌خواستم و تو لیاقتش نداشتی. اما دریغ که فقط و فقط ظاهرم، نه حس داغم، در دیدگان بی‌هنرش نشسته و بلند نمی‌شود، کاش متوجه رفتار سطحی‌اش می‌شدم و تنها کاش!!

... نباید تا ابد یادش برود اگرچه نه از ته دلش که آنقدر عاشقم شده بود که هر روز در استرس جازدن من خواب راحت از کف داده بود. باورش نمی شد همچو منی نه، بلکه خود خود «م» هم‌آغوشش خواهد شد و عاقبت «م» تن مردانه‌اش به واپسین روزهای اسفند 90 به حق ناشناسی فروخت. دیگر نه اکرمی بود نه دیگری، همه به خاک سپرده شده بودند و تو بالأخص. اما پشیمانی و خیره‌سری حسِ پست او به سر ماه نرسیده، وجودش را گرفت که این نه آن مرد بود و از بهار خوشی‌هایمان، از خواستگاران و عشق های پیشین خود سخن آغازید و پایه ی دل «م» شکست...
هر لحظه مقایسه‌ام می‌کرد؛ پسری دیگر! «الف»! چندبار به گوشم این نام خورده بود اما اطمینان داشتم دیگر ازین حرف ها گذشته است و...   سخن از دوست پسر در مقابل خانواده‌ام که با طمأنینه تحملش کردند و به‌خاطر فرزند پر از احساس خود دم بر نیاوردند. سرکوفت به اوضاع اقتصادی، مالی و دانشجویی و همه و همه. اما به خودم قول داده بودم در خلوات خودمان آرامَش کنم و از حس لبریز اما انگار سنگ بود.

اردیبهشت ماه به تو اس‌ام‌اسی فرستادم، اما به رسم عشق پاگرفته‌اش در بیخ دلم حتی باورم نمی‌شود که در آن پیام گفته باشم او کثافت است آن هم به تو! او ناراحت شده بود از پیامک به تو، نه از کلمه‌ای که هرگز خطاب بدو نبود و تنها پرچمی شد تا نفس بی‌وفایش ناسازگاری آغاز کند و تا ابد خود را ناگزیر از دهن‌خوردگی. ولی بدون آنکه یک بار از من در این مورد سؤال کند احمقانه باور کرد که عشق دیگری بر دلم هست. کاش همین‌طور بود و وانگهی دلش زده بود از طعم من و تازه شروع کرده بود تا مثل شما باشد. من از حس و دل و آتش مرداد برایش همیشه هدیه‌های بدیعی داشتم اما تردید کشنده‌اش کورش کرد و نابودش...

...حتی هنگامی که برای همیشه رفت چندین بار به دنبالش راه افتادم، نذر و نیاز کردم، به امام رضا(ع) التماس کردم، اما بازنگشت که نیامده بود، به آرامش نیامده بود برایم و تنها جسمش را برد در حالیکه آن وقت‌ها جسمش فقط کنارم بود و خیالش با بعد از من.

الکیبیاد فمینیست، که خودت دنیایی سرما در درون فصلی عنکبوتی و سردی، دقت کن: اگر دستی بلند کردم بر روی سیاهش فقط از روی له کردن مردانگی و غیرتم بود؛ چندین بار از دوست و همسری دیگر گفت، چندبار از دوستانش توهین شنیدم و هزاران بی‌غیرتی زنانه‌ی دیگر...
در خلوت‌ها نوازش‌های «م» را با بی‌تفاوتی پاسخ داد و نیازهایم را فروکوفت و گناهکار شد که چرا شوهرش را تأمین نکرد؟! فقط به‌خاطر آن کلمه‌ای که از بن وجود نداشت و تویی که مدت‌هاست به خاک سپردمت! و چه سفیهانه است کسی فکر کند که او به‌خاطر بهانه‌ی همین کلمه رها کرد زندگیش را تا هم‌آغوش دیگری شود، محبت‌هایم به دهان کوچکش بزرگ بود!! پس چقدر سطحی زیست با من و چه زود جسم ناقابلش را برداشت و رفت. خداوند هر دوی شما را بیامرزد.
چندین و چندین شکر خدای را که از لوث جسم و روح نالایق و بی‌اعتنای او رهیدم. اما کاش چشمانت سو داشت و حق را کامل می‌نگریستی؛ چه انتظارات ناممکنی از تو!!»

* آلکی‌بیادس از شاگردان سقراط و از خاندانی اشرافی که در زادگاهش آتن به توهین به مقدسات متهم شد. به ایران و سپس فریگیه تبعید و در آنجا ترور شد. در رساله آلکی‌بیادس افلاطون، گفتگوی سقراط و او نقل شده؛ در آنجا تصویر جوانی جاه طلب از او ترسیم می‌شود که سقراط خط بطلانی به اندیشه‌های او می‌کشد. به گمانم منظور آقای «م» از این اسم، لقبی برای من باشد.

** احتمالا منظور ایشان یکی از هم‌کلاسی‌های من است که به تازگی از پایان‌نامه کارشناسی ارشدش دفاع کرده است. چه جالب! چه مخاطبان خاموشی دارد این وبلاگ!