مرگ گاه، در سایه نشسته است، به ما می‌نگرد

 

گفته بودم که مرگ برای من معنای نیستی و تاریکی می‌دهد. جهانی ایستا که در برابر جهان مادی و پویای امروزی‌ام قرار می‌گیرد و خبر فوت دیگران یک قدم من را به سوی همان انفعال و ایستایی پیش می‌برد. انگار که قدم به قدم به پرتگاه نزدیک می‌شوم و مقاومت هم نمی‌توانم کرد. دردناک‌ترین حس من موقع شنیدن مرگ دیگران این است که خودم را تصور می‌کنم، زمانی که به ناگاه راه نفسم بسته شده و می‌بایست بروم. شک نمی‌کنم که در آن لحظه به کارهایی که کرده‌ام فکر نمی‌کنم؛ من به کارهایی که نکرده‌ام می‌اندیشم و به حسرت‌هایم و خواسته‌هایم و عمر کوتاه یا بلندم.

کابوس اما همیشه برایم ادامه دارد و امروز هم یکی از آن کابوس‌ها بود. خواه ناخواه هر چند ساعت یک‌بار باز نم اشکی در دیدگانم می‌نشیند. یاد چند هفته پیش می‌افتم که خبر فوت یکی از اقوام را به من دادند و من در کنار بهتم، تنها جمله‌ای از او در ذهنم تکرار می‌شد. همیشه از جراحی فراری بود و می‌گفت: من موقع جراحی می‌میرم! و همه چیز همان‌طور شد که تصور می‌کرد.

اما امروز و چیزی که خواندم، بسیار متفاوت بود. برای من که هشت سال بیشتر است، حداقل ماهی دو بار در اتوبوس نشسته‌ام و از جاده نسبتا امن تهران‌ـ‌قم‌ـ‌اصفهان گذشته‌ام، هیچ‌وقت تصور مرگ در اثر تصادف به وجود نیامده بود. شاید آنقدر از مرگ می‌ترسم که ترجیح داده بودم هیچ‌وقت به نزدیک‌ترین احتمال فکر نکنم. بدتر از آن تصور سوختن در سانحه تصادف بود که به نظرم یکی از دردناک‌ترین مرگ‌هاست. با اینکه بسیار از مرگ می‌ترسم، ترجیح می‌دهم به رختخواب بروم و مثل خواب، بمیرم! اما اینها چیزهایی است که من الان بهش فکر می‌کنم و می‌بینم که برای «گل‌نسا هاشمی» اتفاق افتاد.

وقتی دو روز پیش، از تصادف بدی در جاده تهران‌ـ‌قم با خبر شدم، و نام یکی از بهترین شرکت‌های اتوبوس‌رانی به گوشم خورد، تنها دلم سوخت. شاید هم بی‌‌تفاوت‌تر از آن بودم که حسی داشته باشم. آنقدر غرق گرفتاری‌ها و استرس‌های خودم بودم که به خبر توجه نکردم. مطمئن بودم که یکی از اتوبوس‌های آن سانحه، اتوبوس اصفهان‌ـ‌تهران بوده و آن را فقط از دلهره‌ای که در دلم می‌پیچید، می‌فهمیدم. امروز اما به ناگاه، در حین وب‌گردی‌ها و گشت و گذارم در فیس‌بوک، درد جانکاهی در دلم نشست. صورت دخترکی خندان و همیشه آرام روبرویم جان گرفت که سال سوم دبیرستان دیده بودمش و بعدها که در رشته فلسفه دانشگاه تهران پذیرفته شده بود، هر از گاهی می‌دیدمش. با هم گپ و گفت‌هایی داشتیم. پررنگ‌تر از همه آزاداندیشی‌اش بود و اینکه زمانی که در اوج بحران نگارش پایان‌نامه‌ام بود، سخاوتمندانه پیشنهاد کمک کرده بود.

همه اینها به سرعت برق و باد از ذهنم می‌گذرند و تنها به جوانی‌اش فکر می‌کنم و آن همه فکر و برنامه‌ای که در سر داشت و اینکه دفتر عمرش ناتمام ماند. حسرتی که از رفتن و پر کشیدن جوانی 25 ساله در جانم ریشه می‌دواند و فکر می‌کنم که چرا خداوند عمرش را اینچنین کوتاه مقدر کرد، هر لحظه فزون می‌شود. نم اشک‌ها تبدیل به گریه و هق‌هق می‌شوند و قلبم آرام نمی‌گیرد. بدتر از همه آن صفحه فیس‌بوک لعنتی است که به آدمی تعلق دارد که دیگر در میان ما نیست؛ اما باز است تا استاتوس‌های دیگران را برای دوست تازه رفته‌شان ثبت کند؛ آنجا خبر از نامه‌ای است که او آرزوهایش را در آن نوشته و نزد دخترخاله‌اش گذاشته بوده؛ آرزوی نویسنده شدن، استاد دانشگاه شدن و دیدن جامعه‌ای آرمانی که به همه ما وعده داده شده است.

اما وعده مرگ، آن حتمیتی است که بر همه چیز پیشی گرفته است!