هرگه که یاد روی تو کردم، جوان شدم

از آن روز که با لیلی رفتیم خیابان فاطمی و مانتو خریدیم و فردایش که با هم رفتیم سپهسالار و کیف و کفش خریدیم و آنقدر هم زود کارمان راه افتاده بود؛ و قبلش هیچ فکر نمی‌کردیم اینقدر زود تصمیم بگیریم و آن‌همه پول را یکجا خرج کنیم و مانده بودیم با خورشیدی که غروب نکرده و دل‌هایمان که نمی‌خواست به این زودی جدا شود؛ بعد رفتیم تا دم مترو سعدی و یکی‌مان گفت: «زوده برگردیم خونه» و آن یکی گفت: «برگردیم سپهسالار و بشینیم روی نیمکت سنگی‌هاش» و همین کار را کرده بودیم؛ و همانطور که از عشق حرف می‌زدیم و اتفاقاتی که بر خودمان و اطرافیان‌مان رفته بود و از جلسات مشاوره و روانکاوی و کهن‌الگوهای ذهنی، ویالونیست باغ سپهسالار آمد کنارمان و هرچه آهنگ سوزناک بود ریخت در حنجره سازش و دل ما را ناساز کرد؛ از همان روز که وقتی سیاهی شب سایه انداخت بر آسمان و تازه نورهای رنگارنگ مغازه‌ها می‌تابید بر کفش و کیف‌های نو توی ویترین‌ها و مردمانی که یکی از یکی زیباتر از جلویمان می‌گذشتند، تازه بلند شدیم و رفتیم سمت مترو. از همان شب که روی خط‌های عابر پیاده میدان انقلاب در ابتدای امیرآباد ایستاده بودم منتظر تاکسی، حس‌های عجیب در من پیچیدند و زمانی که نشستم روی صندلی عقب و خودم را کشاندم تا پشت راننده و توی آیینه بین نگاه او و موهای فر خودم که از گوشه شال قهوه‌ای زده بود بیرون حیران ماندم و یادم آمد که فروشنده کیف و کفش چندبار گفته بود که: «رفتی خونه برای خودت اسفند دود کن» و من فقط پوزخند زده بودم به حرفش، از همان موقع می‌خواستم بیایم و بنویسم از همین مسیر لعنتی و خوب امیرآباد.

مسیری که اول‌ها برایم غریب بود. درست یادم نمی‌آید کی، برای اولین بار آمدم روی همین خطوط عابر پیاده و خواستم سوار تاکسی شوم. یادم نمی‌آید اولین بار کی از سرویس خوابگاه جا ماندم و حتی اتوبوس هم نبود که مسیر را با اتوبوس بالا بروم. یادم نمی‌آید اولین بار چه شبی و با کدام دوستی از این مسیر پیاده بالا آمده‌ایم. هیچکدامش یادم نمی‌آید اما انبوهی از صحنه‌ها توی مغزم رژه می‌رود. مگر می‌شود دانشجو باشی، بعد رفیق پیدا نکنی و عاشق نشوی و از سرویس جا نمانی و در هوای پاییزی یا حتی زمستانی تهران دلت هوس نکند مسیر را بالا بیایی تا برسی به پارک لاله و از آنجا بالاتر بروی و تقاطع فاطمی را رد کنی و بعد برسی به دانشکده اقتصاد و از آنجا انگار که ملک طلق خودت باشد. انگار که دیگر رسیده‌ای به خانه‌ات. هر از چند گاهی دلت بخواهی سرکی بکشی در خوابگاه‌های دیگران و نتوانی حتی.

آن شب توی تاکسی سال‌ها را با خودم می‌شمردم و می‌دیدم که 8 سال عزیز رفته است و من در آستانه سال نهم ایستاده‌ام. سال نهم سال بلاتکلیفی است؛ سال تعلیق؛ سال سردرگمی؛ سال وعده و وعیدهای مختلف؛ سال انتظار و من که دیگر دل در گرو هیچکس ندارم. سال دل بستن به اشیا و نه آدم‌ها و دل بستن به محیط و نه آدم‌ها و دل بستن به در و دیوارها و نه آدم‌ها. سال دل بستن به همان کیف و کفش و مانتو روسری‌ای که خریدم و همانجا به لیلی گفتم: «لیلی، من احمقم، نه؟ که برای چیزی که معلوم نیست، لباس می‌خرم؟ که همیشه همین کار را می‌کنم که کائنات به حرفم گوش بدهد؟ و لیلی می‌گوید: «نه!»

همانجا توی تاکسی بود که دیدم من این مسیر لعنتی و این شهر کثیف نکبت‌بار غریب را دوست دارم. من این سرنوشتی که با دستان خودم انتخابش کرده‌ام را دوست دارم و اگر باز زمان به عقب برگردد تمام آن مسیر را دوباره نه با پا که با سر می‌آیم تا سختی‌ها و رنج هایش را از آن خودم کنم. هرچند به قول حافظ «پیر و خسته‌دل و ناتوان شدم» اما هنوز چنگ زدن در رویاها برای من لذت بخش است و هرگاه یادش کنم، جوان می‌شوم.