روایات روزمره(28)
دیگر تمام شد! همیشه پیش از آنکه فکر کنی، اتفاق میافتد.
تا یادش میافتم و اشک توی چشمهایم حلقه میزند و میآید که تبدیل شود به سیلی ویرانگر که همه چیز را از قلب تا چشمهایم بشوراند، به خودم نهیب میزنم: «این که چیزی نیست! دیگران بدترش را دیدهاند!»
آن صدا راست میگوید. هرچند که نمیگذارد من عزاداری کنم برای چیزی که از دست دادهام؛ برای چیزی که هزاران تفأل خیر برایش زده بودم، برای چیزی که دوستان و آشنایانم هزاران دعا برایش کرده بودند، برای چیزی که مدتی شده بود منتهای خواستههای من در این برهه از زندگیام. هرچند که نمیگذارد من دندان بر هم بسایم و مشت بکویم بر سینه کسانی که مانع من شدند، اما خشم را در من تقویت میکند که حقت را بگیر! که الان عقبنشینی کن و با قوایی چندبرابر برگرد! برگرد و کنارشان بزن و در اوج تف بینداز توی صورتهایشان. لگد بکوب بر چهرههای کریهشان. نفرین بفرست بر دورویی نفرتانگیزشان.
حالم به هم میخورد از مناسبات کثیف دنیای کثیفترشان که اگر قدسیت و شأن موضوع نبود و اگر قسم خداوند نبود بر لوح و قلم، جا داشت سنگباران کنم دنیایشان را به نشانه برائت؛ همانطور که ابراهیم سنگ میزد بر ابلیس؛ که اینان خود ابلیس مجسماند.
آن صدا راست میگوید زمانی که اطرافیانم را میبینم که چطور دست و پا میزنند در باتلاق بیعدالتی و از ظلم تنشان رنجور میشود و روحشان نحیف. زمانی که اطرافیانم را میبینم که زمانه به گدایی مادی و معنوی واداشتهشان. زمانی که میبینم آرزوهای تمام زندگیشان را نابود میبینند و انگار هیچ امیدی نیست و نخواهد بود هیچوقت. آن وقت است که به آن صدا حق میدهم که بگوید: «این که چیزی نیست.»
آن صدا راست میگوید حتی وقتی که میگوید: «این که چیزی نیست؛ مردم شکست عشقی خوردهاند و آخ نگفتهاند.» و من جرئت میکنم و با خودم میگویم: «من هم شکست عشقی خوردم و باز ایستادم روی پاهایم. این که چیزی نیست!»
پژوهشگر